ا
براهیم رزم آرا مرد. خبر می تواند به همین سادگی و کوتاهی در دهان یک به یک ما بچرخد ، دور بردارد و از آن طرف دنیا ، مثلا از "ونکوور" سر در بیاورد که حالا ابراهیم در آنجا دور از ایران مرده است.
"ابراهیم رزم آرا" مرده است. دور از ایران. از رسانه های داخلی کسی را خبر نکرده اند تا در مراسم مرگ وی اشک بریزد. حق مطلب آن است که او روابط عمومی خوبی نداشته تا کسی را به این مراسم دعوت کند والا کسی باور نمی کند که ما ملت اهل شعر از خیر شاعران مرده بگذریم. شاید هم شاعری به نام ابراهیم رزم آرا نداشته ایم تا "خانه شاعران ایران" برای مرگش اطلاعیه صادر کند و" کانون نویسندگان داخل ایران" مرده اش را
به رسمیت بشناسد و...
چه مرگی، که اگر قیصر امین پور باشی از سر کولت بالا می روند و در مدحت ساعتها در شبکه های مختلف ، مجلات و روزنامه های وزین و سایتها و وبلاگهای صد در صد غیر زرد برایت نوحه می خوانند و چه ها که نمی کنند. حتا جماعتی که تا دیروز نه تو چشم دیدنشان را داشته ای و نه آنها تو را داخل آدم حسابت می کرده اند.
بمیری "ابراهیم" که نه زنده ات به دردی خورد و نه مرگت می تواند کسی را به جایی برساند. بمیری "ابراهیم " که لااقل اگر شاعر خوبی بودی و از آن غزلها که به سالیان گفته بودی یکی در مدح یا ذم کسی از اهل روزگار بود، در چهل سالگی نارسایی قلبی تو را ناک اوت نکرده بود و بلکه فرشتگان زیر بغلت را گرفته بودند تا الزاما تا در بهشت مشایعتت کنند. بمیری ابراهیم !
ای کاش می شد دهن رسانه ها راگل گرفت.
شعری از ابراهیم رزم آرا که حالا مرده است:
دارم تارک دنیا می شوم دارم تاریک می شوم
وحالا که معلوم شد شعر می نویسم
اصلا باریک می شوم
یعنی قافیه جور می کنم
مثل "لیو" که روی روایت بزرگ "تار" می تند.
روایتی از این دست
که روزی رزم ارا ترور شد
وچیزی عوض نشد
و سرهنگ که هیچکس به او نامه نمی نویسد
و آخر کارش به گه ختم می شود
دارم سرسام می گیرم که نام می گیرم: ابراهیم
تنها یک سانتی متر است ظهور می کند
- باید تبر را از شانه آخرین ترانه آویخت-
قافیه جور می کند
ترانه آدم را تباه می کند
آه می کند که در بساطی پیدا نشود


